عصمت فروش
دوش مست و بيخبر بگذشتم از ويرانهاي
در سياهي شب چشم مستم خيره شد بر خانهاي
چون نگه كردم درون خانه از اون پنجره
صحنهاي ديدم كه قلبم سوخت چون جانانهاي
كودكي از سوز سرما ميزند دندان به هم
مردكي كور و فلج افتادهاي در يك گوشهاي
دختري مشغول عيش و نوش با بيگانهاي
چون كه فارغ گشت از عيشونوش آن مرد پليد
قصد رفتن كرد با حالت جانانهاي
دست در جيب كرد و زآن همه پول درشت
داد به دختر زآن همه پول درشت چند دانهاي
ميروم مست و شتابان سوي هر ميخانهاي
ميفروشد عصمتش را بهر نان خانهاي
